266 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
حوصله هیچ کس را ندارم، وقتی میگویم هیچ کس، یعنی هیچ کس! خب... راستش هیچ کس هیچ کس هم که نه، البته که حوصله ی "تو" را دارم... ! میدانی، تو فرق داری، تو... میتوانی هر وقت دلت خواست، بی اجازه، بدون اینکه
267 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
آن طرف پنجره، زمستان است، شاخه های درختی که نمی دانم چیست، خشکیده اند، و انگار حرفی برای زدن ندارند! این طرف اما بهار است، نیمه های بهار، شاید شبیه چهارده اردیبهشت! نشسته ای کنار بخاری... شعله های آب
268 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
طبقه منفی یک پارکینگ... مینشینم توی ماشین، آینه را تنظیم میکنم، کمربند ایمنی را میبندم، ماشین را روشن میکنم، سمت راست که میپیچم، تلق تلق سر پلوس ماشین صدا میدهد...! به خروجی پارکینگ میرسم، ناخودآگاه
269 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
نمیدانم چرا این را گفت؟! واقعا نمیدانم ... نگاهی به کبودی زیر چشمش که مثل یک مدال افتخار است می اندازد، و به پارگی کنار لبش، که به عقیده خودش نشانی از دوست داشتن است، میخواهد لبخند بزند، کنار لبش میسو
۲۷۰ - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
برای خوشبخترین مرد دنیا بودن، فقط یک "تو" کم داشتم که قسمتم نبودی! "مردی که ..."
271 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
دو مرد روبروی هم! آن یکی هر روز پر میشود از آغوش "تو"... این یکی، غرق در خیال شیرین "تو" آن یکی تکرار هر روز دیدنت، دیدنت، دیدنت... این یکی، امروز بیشتر از دیروز دوست داشتنت آن یکی، هر شب بوسیدن لبهای
272 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
من از قبیله ی گمنام ها من از قبیله ی پنهان ها من از قبیله ی سکوت! تو وارث لبخندها تو نماینده ی خوبی ها تو پادشاه زیبایی من از تبار بغض من از سرزمین آه من از کویر تنهایی...! تو چکیده ی مهربانی تو انتهای خوبی تو نماینده ی لیلاها "مردی که تو را ندارد"
273 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
بزرگراه نواب و ساختمان های بلند اخمویش... برج میلاد با تمام اعتماد به نفسش... شبهای پارک خوابی چندسال پیش! برج آزادی دوست داشتنی... خط زرد مترو... ایستگاه ابن سینا... خیابان پیروزی... امیرآباد... پارک
274 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
نمیدانم! بعد از مرگ هم، باز آدم دلش تنگ میشود؟ باز آن حس شیرین آزار دهنده دوست داشتن توی دل آدم هست؟ باز با تمام وجود کسی را میخواهد و نداشتنش دلش را خون میکند؟کاش اینطور باشد... کاش اینطور باشد... من
275 - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 9:00
مرا... با خود ببر....به میهمانی لبخندت، به اندوه فاصله، به آبی حضورت...مرا با خود ببر...به شیرینی پرستش ات، به جشن واژه ها، به بی انتهای صدایت...تو... اگر.... بخواهی...خواهم برد تو رابه راز سکوت، به آرامش غلیظ نیمه شب، به سلام لبخندتو را با خود خواهم بردبه آغوش لحظه ها، به نوازش فرداها...تواگر بخواه...
234 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
مرد که به چشمهایش نخواستن را آموخته بود، به بغضی که در چند قدمی اش ایستاده بود لبخند زدحق با شماست,,, بی شک حق با شماست. "همین حد از ارتباط هم زیاده"در سرش داشتند واژه ها را شلاق میزدند.چه کسی بود صدا
235 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
توی همه ی دنیا، فقط یک "تو" وجود دارد، که می تواند اوج درد را از انتهای لذت شیرین تر سازد، که تازیانه اش، از نوازش نرم تر است، که نگاه چون میکند، عرش را به تار و پود فرش می آورد، و جهان از زیر پایش، ز
236 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
این دنیای پست جیره خوار روزهای زشت و حال نزار این مردهای نامرد خیانتکار این زشتهای دروغ پر تکرار این دوزخ ریخته روی ساعت ها باز هم دروغ و دروغ و بدعت ها چشمهای پر هوس سیری ناپذیر تن های عریان و میل و هوس ها دست ها و پاها و رقص شلاق ها مشتی توهم توی دکان و بازارها ترجیح میدهم بمیرم پیش از دروغ بعدی ا...
237 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
هر بار که تو می آیی خود را به ندیدن بزنم؟ شاید بشود اما.... سفیدی زیر گلویت را چه کنم؟ از دور ببوسمت، نزدیکتر نشوم؟ شاید بشود اما
238 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
سالها بعد در شهری که تهران نیست مردی شبیه من، شاید کمی شاعرتر، زنی را خواهد یافت که سرتاپا "تویی"... سالها بعد در شهری که از ازدحام آدمهایش، بیمار نیست مردی شبیه من، شاید کمی عاشق تر، تمام خود را جمع خواهد کرد، و بعد از آن تکه تکه نخواهد بود... سالها بعد، زندگی زیبا خواهد بود شاید... "مردی که تو را ...
239 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
دلم، به اندازه ی تمام دنیا گرفته است، و به اندازه ی تمام "کاش"هایش، و "آه" هایی که جز یک سینه کسی نخواهد فهمید... یک جای کار اشتباه است، نمیدانم کجا، کسی باید باشد که نیست، اتفاقی باید بیفتد، که نمی افتد، دنیا چیزی کم دارم، نمیدانم .... فکر میکنم جای "خدا" خالی است! "توهمات یک مغز بیمار"
240 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
خانم "سین"، چهارشنبه ها یا پنج شنبه ها، همراه با دوستش به رستوران می رفتند. امروز هم بسیار چهارشنبه بود! و هوس خوردن یک وعده "پاستا" همراه با دوستی که چهارشنبه ها یا پنج شنبه ها وقت خالی دارد، توی رگه
241 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
برای ماندن، اصرار نمیکنم، برای رفتن قدری صبور باش... چیزی نمیگویم، لبریز از سکوت، آرام تر از نیمه شب، گوشه ای مینشینم، و از دور، تو را حس میکنم. چیز زیادی نمیخواهم، فقط تصورت را حوالی تنهاییم بفرست...
242 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
من فکر میکنم، آدمها به اندازه ی حرفهای نزده ی توی مغزشان "تنها" هستند، به اندازه تمام آنچه یک روز باید میگفتند و نگفتند، که خودشان را "سانسور" کردند... و حرف های نزده ی مغزم نزدیک است که از گوشه ی چشم
243 - تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 19:58
راستش را نگویید... خودتان نباشید، لا اقل بخشی از خودتان را بگذارید بماند برای بعدها...خودتان که باشید، "تنها" می مانیدبگذارید به اندازه یک "پیام" برایتان باقی بماندبرای خودتان میگویماز من که گذشت... :)) "توهمات یک مغز بیمار"