135
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 12:27
دلم، يک عاشقانه آرام مي خواهد بي اضطراب بي خيانت بي ترس دلم، کسي را مي خواهد، که ساعتها نگاهش کنم، و باز نگاه و نگاه ... که با ناز، پلک بزند، و من براي پلک زدنش غزل بگويم و او بخندد، و من ... براي خنديدنش ... بميرم دلم يک جفت دست مي خواهد، دستهاي لطيف زنانه، که بوي سادگي بدهد کسي باشد، به مهرباني سک...
136
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 12:27
کاش خيابان خسته " کارگر" کمي طولاني تر بود و ترافيک سردر گمش، کمي سنگين تر يا اتوبوس هاي نااميد خط "شهرک والفجر- پايانه معين" کمي آهسته تر مي رفتند، تا من در حالي که "راديو روغن حبه انگور" گوش ميدهم، ساعتي بيشتر به "تو" فکر کنم .... "امير ليلايي" + نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ساعت 17:23  ...
140
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 12:27
پيش از آمدنت، هر لحظه عمرم، شب بود و تاريک پيش از آمدنت، زندگيم هر لحظه مردن بود ناگهان آمدنت، چون برق سريع بود و حالا ... بعد از رفتنت، باز شب انتها ندارد،و تنهاييم بي پايان است عاقبت، گوشه تنهايي خود، خواهم مرد ... + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:0  توسط سی سال تنهایی |
137
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 4:54
ايستاده بود روي پل، اتوبان امام علي با سرعت و ازدحام، آن پايين داشت مي دويد و مسافرهايي که عجله داشتند خود را هر چه زودتر به قطارها برسانند، پشت سرش، بي توجه، مي گذشتند چند دقيقه بعد ... اتوبان، ساعتي کلافه خواهد شد در خود، و مسافران چن
138
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 4:54
مرگ ... انتهاي درد شعله اي بر آه سرد درياب مرا درياب مرا...
139
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 4:54
ليلا... سلام دلم برايت تنگ شده است، مثل هميشه، مثل هر شب کاش، ... کاش بودي، همانقدر غيرممکن، کاش در حد يک کامنت بودي... نمي دانم، ميداني يا نه ، اما اشکهاي يواشکي، يک مرد سي ساله، يعني درد و اين روزها، بغض رهايم نميکند ليلا، ليلا، ليلا ... دلم برايت تنگ است کاش بودي، کاش... + نوشته شده در شنبه بیستم...
134
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 3:22
پيرمرد، آهسته در را باز کرد، پيش از او، بوي نان تازه، تمام حجم اتاق را دويد پيرمرد، بي آن که لبهايش تکان بخورد، به ليلاي چهل سال پيش سلام کرد، و بي هيچ شباهت به لبخند، خنديد ... ليلا، که حالا چهل سال است که نيست، جلو آمد، و صورت پيرمرد را بوسيد، مثل همه روزهاي گذشته، و باز پيرمرد از شرم، گونه اش قرم...
124
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
حالا، از هميشه تنهاترم حالا که نيستي کاش بودي، همانقدر دست نيافتني همانقدر بعيد... ليلا، کاش بودي... + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:31  توسط سی سال تنهایی |
125
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
ليلا سلام راستش، ديشب، باز هم پيش از خواب پيشاني ات را بوسيدم و نيمه هاي شب که بي قراري خاطراتت مرا بيدار کرد، زل زدم به صورتت، و تا صبح نگاهت مي کردم نمي توانم، ساعتي را بي يادت نمي توانم بگذرانم امروز هم، ايستگاه ميدان انقلاب باز دستانت را محکم گرفتم ليلا...، به گمانم، وقتي تو را حس نمي کنم، توهم ...
126
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
احساس تنهايي، از خود تنهايي به مراتب بدتر است زندگي کنار کسي که، دليل حس تنها بودن است، فاجعه است اين روزها، تحمل "او" چقدر سخت است، کاش نبود، تا ساعتها بي هيچ مزاحمتي مي نشستم و به ليلا فکر مي کردم ... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:56  توسط سی سال تنهایی |
127
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
زندگي حماقت بزرگي بود... کسي در من، به دار آويخته شده است، نه ميميرد و نه اميد فريادرسي دارد کسي در من، سي سال پيرتر شده است... + نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:34  توسط سی سال تنهایی |
128
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
پدرم شبيه پدرش بود يا نه، را نمي دانم اما من به پدرم هيچ شباهتي ندارم او جواني اش را با بوي کاه گل و گردش ميان گل هاي درخت گيلاس گذراند من اما جواني ام بوي آه مي دهد، و حس خيانت گلويم را مي فشارد پدرم، خدا را بسيار دوست داشت، و خدا هم او را من، دنيايم از خدا کيلومترها فاصله دارد، و خدا صدايم هرگز نخ...
129
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
14ارديبهشت، تولد ليلا . تولدت مبارک، عشق ناديدني ام تولدت مبارک، هرگز دست نيافتني... + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:3  توسط سی سال تنهایی |
130
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
بدو بدو پله ها را يکي در ميان پشت سر گذاشتم، خودم را رساندم وسط اتاق و تمام پنج روز گذشته را قي کردم روي گلهاي ساکت قالي! به راستي، آيا کسي هست؟ کسي که از من به من نزديکتر باشد؟ چه او باشد چه نه، من بازنده ام ولي کاش نباشد، بودنش يعني تاريکي، يعني جهنم ... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶سا...
131
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
بعضي از آرزوها، براي زير خاک رفتن هستند مثل آرزوي، قدم زدن با تو، در عصري ارديبهشتي اگر بودي، يک شب تا صبح آنقدر نگاهت مي کردم که از بر شوم همه ي جزئيات مهربانيت را راستي، هنوز سر پيچ بهشت، منتظرم خواهي بود؟! از تو چه پنهان، شک دارم بهشتي وجود داشته باشد... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت...
132
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
-کي بيام؟ _فردا ساعت شش عصر -کجا بايد بيام؟ _ولنجک، ميدان بوستان -خيلي دوره، نميشه يه جاي ديگه؟ _بايد اينجا بيايي پسر! -باشه، ميام، به هر قيمتي شده، ميخوام بقيه عمرمو با تجربه اي خاص بگذرونم + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:58  توسط سی سال تنهایی |
133
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 12:44
ليلا .... کاش، دنيا جور ديگر بود کاش ليلا، براي من بود ... کاش هر روز يکجا، تمام مهربانيش را بغل ميکردم، و پيشاني اش را ميبوسيدم اما .... اما، من محکومم به نداشتنش به، حتي نديدنش... ليلا ... آه ليلا چقدر دوستت دارم ليلاي زيباي من ليلاي مهربان من ليلاي خوبم يعني، بهشتي هست ، که در آنجا تورا ببينم؟ چق...