خب... راستش هیچ کس هیچ کس هم که نه، البته که حوصله ی "تو" را دارم... ! میدانی، تو فرق داری، تو... میتوانی هر وقت دلت خواست، بی اجازه، بدون اینکه در بزنی، وارد شوی، درست مثل اولین بار، که بی اجازه آمدی، قرار نبود عاشقت شوم.... قرار نبود، ولی گاهی آدم ها بدون برنامه ناگهان دل میبازند!
میدانی.... یک اعتراف تلخ دارم! تلخ... درست مثل نبودنت، نداشتنت
راستش... آه... خب... من چهره ات را به کل از یاد برده ام... :((
و حتی صدایت را.... گناه بزرگی است... میدانم
من.... خب...ـ نمیدانم چرا.... ولی از تو، هیچ خاطره ای برایم نمانده است.... تلخ است .... تلخ است....
حتی توی خوابهایم صورتت را نمیتوانم ببینم، یا شاید میبینم، اما صبح که بیدار میشوم به یادت نمی آورم....
البته که من برای دوست داشتنت، نیازی به دیدنت ندارم...
این چه حرفی است.... آی.... این حرف را نزن عزیزم، که گفته اگر چهره ات از خاطرم برود، دوست داشتنت هم خواهد رفت.... به همان لحظه ای که آخرین پیامت را خواندم سوگند، که هرگز برای دوست داشتنت، محتاج دیدنت نیستم...
اما.... اما.... فقط از یک چیز میترسم
قرارمان....
نگو که یادت نیست... خودت گفتی... همان ورودی بهشت... همان جا که قرار بود بایستی تا با هم وارد شویم.ــ و بعد از آن با هم بودنمان تکرار روزانه بهشت شود...
نکند تو را نشناسم....
هستی هنوز؟؟؟
لیلا...
به گمانم، بعدها، فرشته دوزخ (اگر بشود اسمش را فرشته گذاشت) مردی را کشان کشان به آتش می افکند، که چشمهایش سر پیچ بهشت پی زنی میگردد، که قرارش را از یاد برده است ...
"مردی که تو را ندارد"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی