مرد که به چشمهایش نخواستن را آموخته بود، به بغضی که در چند قدمی اش ایستاده بود لبخند زد
حق با شماست,,, بی شک حق با شماست. "همین حد از ارتباط هم زیاده"
در سرش داشتند واژه ها را شلاق میزدند.
چه کسی بود صدا زد مرا؟! دور است صدا. بسیار دور، شاید هزار متر آن طرف تر، شاید حوالی سهند و سبلان
مرد، که کبودی پیکر کلامش را میشد از صدایش حس کرد، با خود اندیشید، چقدر فاصله ها بی رحم اند. فاصله های تمام نشدنی، و تو که چهل سال است پرستیدنت را از او دریغ داشته ای، باز در گوشش زمزمه میکنی "میدونی، مسافت واقعیت غیرقابل انکاریه." مسافت. مسافت. مسافت،،،
چرا آدم ها در زمان و مکان مناسب سر راه هم قرار نمیگیرند ؟
مرد که رد شلاق را در نگاهش میشد دید، و در سرش کسی را شکنجه میکردند، قلم را برداشت. دستهایش از شدت نداشتنت میلرزید :
"دلم تو را میخواهد،،، دلم عجیب تو را میخواهد. که دستهایت نوازش صورتم را میشناسند، و قدمهایت ناگفته ی چشم هایم را،،، دلم خاک شدن زیر کلامت را میخواهد. افسوس که "حقیقی" شدن بسیار محال است،،، "
گفتی"خودت بهتر میدونی به هر چیزی نپردازی از بین میره"
نمیرود بانو،،، به افسون چشمهایتان قسم نمیرود،،،
مرد با خودش فکر کرد، بهتر است تصویرتان را زیر پلکهایش حک کند، و باز غرق شود در دنیای ساکت نداشتنتان
" مردی که تو را ندارد"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
تاريخ: شنبه
24 آذر
1397 ساعت: 19:58