خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

نمیدانم چرا این را گفت؟! واقعا نمیدانم ...

نگاهی به کبودی زیر چشمش که مثل یک مدال افتخار است می اندازد، و به پارگی کنار لبش، که به عقیده خودش نشانی از دوست داشتن است، میخواهد لبخند بزند، کنار لبش میسوزد، دهانش را جمع میکند رو به جلو، انگار میخواهد جای خالی ات را ببوسد!

دیشب که داشت میرفت سمت خانه، دید سه بسته از پشت یک موتور سیکلت به زمین افتاد، بدو بدو از میان ماشین ها رفت وسط خیابان، بسته ها سنگین بودند...

واقعا چرا این را گفت ؟!!

به موتورسوار کمک کرد، بسته ها را گذاشت عقب موتور و آنها را بستند...

دوباره توی آینه نگاه میکند، زیر چشمش کبود است، ورم دارد، نیمی از دیدش را گرفته است، نیم دیگر چشمش نیز، تار شده است، این طوری، تو را بهتر میبیند، یا نبودنت را بهتر نمیبیند! دست میکشد روی کبودیش... انگار دوستش دارد... باز جای خالی ات را میبوسد، قرار بود لبخند باشد البته...

-ممنونم داداش... خیلی لطف کردی، دمت گرم...

+تشکر لازم نیست... فقط به لیلا سلام برسون

چرا؟!.... چرا این را گفت!!

موتور سوار که تا آن لحظه توی صورتش نگاه نکرده بود، تمام رخ نگاهش کرد، و کمی صدایش را بالا برد.... "چی گفتی...؟؟؟"

"هیچی... فقط به لیلا سلام برسون..."

فرمان موتور را رها کرد، و یقه مرد را چسبید، رگ گردنش بیرون ریخت، "لیلا کیه؟؟؟"

موتور روی زمین افتاد، بسته ها دراز کشیدند کف خیابان، ماشین ها سرعتشان را کم کردند، یکی داد زد "آخ جووون دعوا"

"لیلا دیگه... لیلای خوبم... لیلای عزیزتر از جانم"

و بعد، مرد حس کرد زیر چشمش داغ شد... مشت بعدی هم آمد... و بعدی ... و بعد از آن نیز

موتور سوار، دهانش را تا پایین گردنش باز کرده بود، بین فریادها و آب دهانش که بیرون میپاشید، پی در پی مشت میکوبید روی سر و صورت مرد!

مردم ریختند دور و برشان... ترافیکی درست شد... بعضی ها دعوا را دوست دارند، با اشتیاق نگاه میکردند، انگار دور رینگ جمع شده اند، و ناک اوت شدن قهرمانی را توی دور نهایی نگاه میکنند، رینگ بوکس اگر بود، بی شک مرد دستهایش را گره میزد توی طنابهای دور رینگ، و تا جان داشت سرپا می ایستاد، تا جان داشت هی میگفت "لیلا"... و هی مشت میخورد توی دهانش...

بعضی اما جلو آمدند، و آنها را جدا کردند

مرد را که به کناری میبردند، شنید که موتور سوار داشت میگفت "لیلا دیگه کیه، من لیلا نمیشناسم، اما حتما منظوری داشته مردک رذل..."

چند دقیقه بعد، موتورسوار رفته بود، و خیابان به حالت عادی برگشته بود، مرد توی شیشه مغازه ای عکس خودش را دید، و سعی کرد خون کنار لبش را پاک کند، کسی به او گفت "آقا... چیزی شده؟ میتونم کمکتون کنم؟" مرد، خواست بگوید "نه... فقط به لیلا سلام برسان"

اما نگفت... نه اینکه از مشت خوردن توی دهانش بترسد... نه، ولی آنقدر که فکش درد میکرد، نتوانست حرف بزند، خواست لبخند بزند... دردی پیچید توی سرش...

انگار داشت لبهای لیلا را میبوسید

"مردی که تو را ندارد"

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 9:00

صفحه بندی