شاید بشود اما....
سفیدی زیر گلویت را چه کنم؟
از دور ببوسمت، نزدیکتر نشوم؟
شاید بشود اما...
جاذبه ی عجیب رویت را چه کنم؟
دستهایت آتش اند و جان من خاکستر کنند؟
آری... آری، حق با توست، اما
او که در من مست شده از بویت را چه کنم؟
بوسیدن لاله ی گوشت، قیمت جان است، خواهم مرد؟
این که بدیهی است، میدانم، اما...
دیوانگیم برای مویت را چه کنم؟
هر که افتاد پی ات، رسوایی اش را جار زد؟
هه! خنده دار است، اما...
تو عزیزم فقط بگو سویت را.... چه کنم!
این همه شعر است و واقعیت چیز دیگری است؟
آه... باز حق با توست، اما...
عاقبت خاک خواهم شد در کویت... چه کنم!
"مردی که تو را ندارد"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی