هزار کیلومتر دورتر، جایی که آسمانش کدر بود، و برج میلادش نفس نفس میزد، مردی که هنوز صد صفحه از "صد سال تنهایی" اش باقی مانده بود، داشت به "شدن" یا "رفتن" فکر میکرد!
"به گمانم 'شدن' درست است، فداشدن... قربانی شدن...، و بی شک 'رفتن' در واژه های دوست داشتنی، جایی ندارد! رفتن از جنس دوست نداشتن است...، باید ماند، باید فدا شد..."
حالا، به افتخار خانم "سین"، تمام حرفها، تمام کلمات و تمام جملات، تمام قد ایستاده اند، و سعی میکنند زیباترین غزل را بیافرینند. و "او"، که درست در مکان و زمان مناسب ایستاده است، انگیزه ای میشود برای هزار هزار غزل و صدها شاعر، و ده ها عاشق و یک "مرد"، که روزی کسی او را "امیر" صدا میزد...
"مردی که تو را ندارد"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی