خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

آن طرف پنجره، زمستان است، شاخه های درختی که نمی دانم چیست، خشکیده اند، و انگار حرفی برای زدن ندارند!

این طرف اما بهار است، نیمه های بهار، شاید شبیه چهارده اردیبهشت!

نشسته ای کنار بخاری... شعله های آبی برایت میسوزند. یک سینی پر از برنج خام جلویت گذاشته ای... یکی یکی برنج ها را با انگشت به سمتی میبری.... انگشتهایت ظرافت را به نیمه های بهار می آموزند... برنج ها نفسشان در سینه حبس میشود، تا که گرمای دستت را حس میکنند... ذوق می کنند و آن طرف که تو میخواهی مینشینند... سنگ ریزه ها را با دو انگشت سبابه و شست بر میداری و درون بشقابی میگذاری... سنگریزه ها بلاتکلیفند... نمیدانند از اشتیاق در آغوش انگشتانت بودن آب شوند، یا از غم جدا شدن از خواسته ات، سنگتر شوند!

آن طرف پنجره، هوا بیشتر یخ میزند... زمستان است.... درختها انگار خواب میبینند... خواب هیزم شدن را.... و کنار پایت سوختن... درختها خوابشان شیرین است...

برنج ها، توی آب داغ، به امید بیشتر دیدنت بالا و پایین می پرند, یک جوری دوست داشتنی میسوزند، جوری که اصلا دلشان نمیخواهد تمام شود، سرد شوند...

سنگریزه ها حس خوبی ندارند..ـ توی دلشان اما، برای هزار سال کلمه روییده است... که باید پخش شوند سرتاسر دنیا و بگویند و بگویند، آن ها هم میسوزند، شاید بیشتر از برنجها، که خیلی هم دوست داشتنی نیست...

راه که میروی، سنگریزه ها دلشان میلرزد... پیش از این هم دل سنگی را لرزانده بودی

یادت هست؟!

" مردی که تو را ندارد"

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 9:00

صفحه بندی