54
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:56
اگر فقط یک سال از عمرم را، آن گونه که می خواهم زندگی کنم، مرا بس است...
55
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:56
سنی از من گذشته است! آرام آرام وارد فصل میانسالی خواهم شد، رد پایش را روی صورتم میبینم، چین های ریز دور چشم هایم، سفیدی موی بالای شقیقه ها.... و روزمرگی... روزمرگی...سنی از من گذشته است! حالا دیگر همه ی چیزهایی که در جوانی پی شان بودم را دارم! دانشگاه ها را دیده ام! شغلی دست و پا کرده ام، خانه... ما...
51
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 16:42
لیلا لیلا جانلیلی بانوی خوبمدلم برایت تا آسمان تنگ شده استکاش قسمت هم بودیمکاش دنیا اینقدر اجباری نبود و قوانینش اینقدر بی رحم نبودندکاش تو... مال من بودی.... Adblock test (Why?)
15
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
مرد نجار، کوتاه قامت بود و بلند آرزو...!گرفته صدا بود و فراخ سینهزشت روی بود و زیباسخنسیه چهره بود و سپید دلبا دستهایی زمخت و نگاهی نرم!به زبان، سکوت.... به دل، هزار هزار حرف...مرد نجار.... تلخ بود ... تلخ.... و عاشقزود نگاهش را به زمین میدوخت.... تصویرها اما در سرش تا ابد می ماندزود صدایش را می بری...
16
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
مثلا می گویید" وااای چقدر از آمدنش خوشحالم، بهت تبریک میگم عزیزم" و دقیقا منظورتان این است که " لعنت به این شانس، باز این مزاحم سر و کلش پیدا شد" یا وقتی می گویید"باشه عشقم، یک هفته دسته جمعی میریم مس
17
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
آقای "خاموش سخن"، لبخند میزند... لبخندی سردتر از دی ماه، و می گوید "شاید (او) مهربانترین زن دنیا شود... ولی سال آینده هرگز 1389 نخواهد بود!"نجار با خودش فکر میکند کاش دل آدم ها از جنس چوب بود، آن وقت
18
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
سوگند به خاطراتِ عریانِ در پستو خفته ات...سوگند به گرمای تنت.... آنگاه که دل را از تپش باز می داشت، و دوباره زنده میگرداندقسم به لحظه ی دوباره دیدنت...و به جای جای تنت... که بوسه باران خواهد شد...عزیزترین خواهی ماند
19
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
آقای "آزاد" همینطور که بسته ی تیغ را بر میداشت، به حرف های "خاموش سخن" فکر میکرد...."من پیش از این فکر میکردم ما همه توی یک خاطره ایم... یه خاطره ی خیلی دور، که سالها پیش اتفاق افتاده، و الان داریم به
20
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
دخترک... تنش بوی یاس امین الدوله می دادو دستهایش به نرمی آب...دخترک... حرف که میزد، سنگ ها می رقصیدند...و چون میخندید... دلم میلرزید
21
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
نازدانه دختر... میگفت "بابا"... و نمیدانست همان وقت، دل من عجیب هوس دستهایش را دارد...
22
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
دستهای "آقای آزاد" را از پشت بسته بودند. هر دو پایش را هم شکسته بودند... آقای آزاد حالا مدتی بود که افتاده بود گوشه اتاقی که شاید زندگی اش می خواندند! روزها و شب ها پی در پی می گذشت، آرام آرام سر و کل
23
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
شاید هنوز خواب بودم، اما... نه... هیچ خوابی اینقدر واضح نیست.... هیچ خوابی اینقدر، گرم نیست....آسمان بی اندازه آبی بود و کوه ها سفید.... سفید.... سفید مثل پاهایت...هوا نم باران داشت و بوی خوش باران تم
24
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 15:06
I am not trying to be different. But when I speak out honestly, every body thinks I am kidding or play-acting. When that happens, I feel like everythings such a pain!
3
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:43
من از انتهای تاریکیمن از نهایت شبمن... خس خس انتهای دی ماه...تو از نوازش آفتابتو از خنکای نسیمتو ... اوج اردیبهشت...من از قبیله تنهایانتو از فرشتگان ... فرشتگان..."مردی که تو را ندارد"
4
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:43
بی شک، بهشت جایی است، شبیه ظرافت انگشت هایت ... وقتی به ناز دست تکان میu200fدهی...و من برای رسیدن به "پیچ سر بهشت"... نفس نفس مشتاقم ... همانجا که چشمهایت را به سجده خواهم افتاد..."تو از قبیله ی رویا"
5
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:43
"نمی شود که تو باشی ... و من عاشقت نباشم"چکار کنم... چکار کنم؟!دوست داشتنت را از من اگر بگیرند، تنها مشتی استخوان و یک عالم واژه ی سرگردان از من به جا میu200f ماند...دوستت دارممرا بخوان... به هر نام که خود می پسندی... باشد، اصلا... به من بگو "بابا" ...به هر نام که مرا بخوانی، همان زیباترین است..."من...
6
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:43
"تو" نمی دانی... (کاش به جای ضمیر دوم شخص، بی محابا نامت را می نوشتم)هیچ کس نمی داند...این که یک "کوه یخی" ناگهان دلش برای دستهای آفتاب تنگ شود، چه حسی دارد ... هیچ کس نمی داند ...تو... هیچ گاه یک "کوه یخی" نبوده ای...و من .... بی اندازه، دلم دستهای تو را می خواهد... در بغض نبودنت، ذره ذره آب خواهم ...
7
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:43
زندانی آغوشی هستم ... که دوستش نمی دارم ...کسی بیاید... دمنوش عقاب مرا بنوشاند ... دلم سخت هوس پرواز کرده است ...چقدر کتاب هست که هنوز نخوانده ام ... چقدر هوا که هنوز نفس نکشیده امو چقدر "دوستت دارم" که در سینه ام مرده است...کسی بیاید ... دمنوش عقاب مرا بنوشاند ...هوای پریدن ... تمام تنم را پر کرده ...
8
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:43
مهربان سلام ...این روزها با تمام وجود غرق در دنیای آدم هایی هستم که سالها پیش توی دل سطرهای کتاب ها آفریده شده اند!پیشتر مجددا با گابریل گارسیا مارکز، گویی "صد سال تنهایی" را چشیدم! و به تازگی خوانش ک
1
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:48
دخترک به من میگوید "بابا"...دخترک، لا اقل چهل سال (بدون روزهایش) از من کوچکتر است!من... اما... دلم برای دستهایش، به اندازه چهل سال (شب و روز) تنگ است... دلتنگیم پدرانه نیست... "مردی که تو را ندارد"