به خروجی پارکینگ میرسم، ناخودآگاه حس میکنم کسی باید کنارم بنشیند، کسی باید باشد، توی آینه نگاه میکنم، و بعد از شیشه بیرون را... هیچ کس نیست!
چراغ بنزین روشن است، به طرف خیابان شانزدهم میپیچم، کمی توی ترافیک سر جلال معطل میشوم، رادیو را روشن میکنم، "آقای قاضی" توی "تهران من" پیامک ها را میخواند، حوصله اش را ندارم...
به پمپ بنزین میرسم، راننده ی ماشین جلویی، صبورترین آدم دنیاست! بوق نمیزنم... چراغ هم نمیزنم! احتمالا کسی اگر کنارم بود، سرگرم صحبت بودم! کسی اما نیست...
سی لیتر بنزین میزنم... راه می افتم... ناگهان یاد "تو" می افتم! فرمان را رها میکنم، سرم را به صندلی تکیه میدهم، چشمهایم را میبندم، دور و برم پر میشود از صدای بوق، و از "هی... عمو چکار میکنی" ها...!
اهمیت نمیدهم، به تو فکر میکنم... به تو فکر میکنم...
درست نمیدانم، هنوز توی اتوبانم یا نه! راستی بنزین زدم؟!!
به تو فکر میکنم!
ترافیک کلمات بیشتر از ماشین ها میشود... و ترافیک یادها... کاش ها... اگر میشد به عقب برگردم ها...
فکر کنم راننده ماشین جلویی، نویسنده ی رمان "چشمهایش" باشد! میخواهم چراغ بزنم! پدال چراغ کدام بود؟؟!
کنار دنده پی بوق میگردم، پیدایش نمی کنم
به تو فکر میکنم...
فکر کنم قبلا رادیو را خاموش کرده بودم! اما انگار کسی پیامک میخواند باز! صدای تیک تیک راهنما... صدای تلق تلق سر پلوس... صدای کسی که داد میزند "آآآآی... حیوووون...." و بی مقدمه صدای "تو" وقتی میگفتی... "دوستت دارم... هادی"
نمیتوانم از یادت ببرم... نمیتوانم!
کدام خیابان باید بروم؟! شانزدهم؟... هفدهم؟... نه... نه... اصلا این محل نبود! درست یادم نیست... سالها پیش از اینجا گذشته ام
آخرین بار به گمانم به تو فکر میکردم....
آخرین بار، وقتی بود که تو را نداشتم!
"مردی که تو را ندارد"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی