خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

آقای "آزاد" همینطور که بسته ی تیغ را بر میداشت، به حرف های "خاموش سخن" فکر میکرد....

"من پیش از این فکر میکردم ما همه توی یک خاطره ایم... یه خاطره ی خیلی دور، که سالها پیش اتفاق افتاده، و الان داریم بهش فکر میکنیم...."

آقای آزاد، یک تیغ از توی بسته بیرون آورد، آستین دست چپش را بالا زد، و تیغ را گذاشت زیر مچ دستش...

  • "ولی الان فهمیدم که ما حتی توی خاطره هم نیستیم...در واقع ما اصلا وجود نداریم.... چه جوری بگم، شاید بشه گفت، ما فقط یک تصوریم! یک خیال... یه چیزی مثل یه فکر زودگذر"

آزاد تیغ را به سرعت کشید رزیر مچ دستش، یک زخم نیمه عمیق ... درد خفیفی پیچید توی تمام دستش، زل زد به خون که آرام و قطره قطره بیرون میریخت

  • "واقعیت اینه که هیچ چیزی وجود ندارد، جز تاریکی مطلق و سکوت محض.... تمام نورها... تمام صداها و هر چه رنگ میبینی... همه و همه خیال است.... تصور است.... ما همه یک جور تاریکی غلیظ غوطه ور در سکوتیم....!"

یک دوشاخ برداشت، سر دیگر آن به سیمی وصل بود که انتهای سیم روکش نداشت، آنرا به دستگاه وصل کرد و برق را تا حد ممکن ضعیف کرد...

  • "دوست داشتن؟... راستش اینو هنوز نتونستم تحلیل کنم، خب حق با توئه ... وقتی به دوست داشتن فکر میکنم، انگار چیزی ورای تاریکی میبینم.... نمیدونم، شاید باید بیشتر فکر کنم، بخوانم... و اما درد.... یه وقتی فکر میکردم، درد تنها حس حقیقی این دنیاست.... چیزی که انتها نداره... و حس واقعی بودن به آدم میده"

انتهای سیم را گذاشت روی زخم زیر مچ دستش... و کلید دستگاه را چرخاند.... تقاطع برق و زخم.... درد.... دردی عجیب همراه با سوز.... تمام سلول های تنش انگار حس میکرد.... کمی جریان برق را زیاد کرد.... چشمهایش را به هم فشار داد ... و ناگهان خود را به عقب پرتاب کرد...

چشمهایش نیمه باز بود، و سفیدی چشمهایش به سرخی میزد

دوباره به حرف های "خاموش سخن" اندیشید... شاید واقعا وجود ندارد، اما درد همراه با لذت را چگونه توجیه کند....؟

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

صفحه بندی