شاید هنوز خواب بودم، اما... نه... هیچ خوابی اینقدر واضح نیست.... هیچ خوابی اینقدر، گرم نیست....
آسمان بی اندازه آبی بود و کوه ها سفید.... سفید.... سفید مثل پاهایت...
هوا نم باران داشت و بوی خوش باران تمام دشت را می دوید.... تو بودی...هر چند من نمیدیدمت... انگار جایی همین حوالی بودی.... و من با تمام وجود در تو غرق بودم.... چشمهایم را بستم...
دوستت داشتم... آنقدر زیاد که نمیخواستم اسیر من شوی... دوستت دارم ... آنقدر زیاد که از تو میگریزم... شاید ندانی، اما این بهترین راهی است که می توانم از تو محافظت کنم
ناگهان صدایم زدی.... "بابا..."
صدایت مثل نم باران نرم بود... و من که چون کوه خشن بودم، دلم لرزید
صدایت مثل آسمان... آبی بود... بسیار آبی، و من که عاشق آبی بودم، دلم آب شد...
دشت پر بود از سکوت... و توی سکوت بی انتها، به گمانم خیلی ها نشسته بودند تا از تو بنویسند...
خیلی ها بودند، شاعرانی که حتی یک شعر هم ننوشته بودند، اما نگاهشان غزل بود، حالا چشمهایشان را گسترده بودند روی جاده، شاید تو قدم بگذاری... و نویسندگانی که برای نوشتن، به چشمهایت محتاج بودند.... خیلی ها بودند... به هر زبانی می خواستند از تو بگویند، به هر زبانی می خواستند تو را بنویسند.... اما در آن همه "تو" فقط مرا صدا زدی :
..."بابا"...
و من دلم لرزید!
و من که تا آن روز "دختر"ی نداشتم، دلم تو را خواست... آن قدر زیاد که از تو می گریزم!
چشم گشودم... تو بودی.... تو ... با همان چشمهای شرقی ات ... با همان انبوه نرم موهایت... با دستهای نازک آبی ات...
"دختر ترک"
دردانه دختر میگفت "بابا"... و نمی دانست همان وقت من عجیب هوس دستهایش را داشتم
برچسب:
نویسنده: علی عباسی