آقای "خاموش سخن"، لبخند میزند... لبخندی سردتر از دی ماه، و می گوید "شاید (او) مهربانترین زن دنیا شود... ولی سال آینده هرگز 1389 نخواهد بود!"
نجار با خودش فکر میکند کاش دل آدم ها از جنس چوب بود، آن وقت میتوانست هر قدر که بخواهد آن را صیقل دهد....
خاموش سخن ادامه می دهد "شاید او با تمام وجود تصمیم به جبران گذشته داشته باشد... اما من هرگز 22 ساله نخواهم شد"
مرد نجار به دستهای خود نگاه میکند... دستهای چوبی زمخت و با خود فکر میکند دنیای درختها اما هر سال فرصت جبران دارد!
- "شاید او به راستی تغییر کرده باشد، اما من نیز عوض شده ام... شاید... شاید او ...."
آقای خاموش سخن ناگهان انگار توی تنهایی خود گم می شود، مرد نجار به فاصله ها فکر میکند... "همیشه فاصله ای هست... "
برچسب:
نویسنده: علی عباسی