"تو" نمی دانی... (کاش به جای ضمیر دوم شخص، بی محابا نامت را می نوشتم)
هیچ کس نمی داند...
این که یک "کوه یخی" ناگهان دلش برای دستهای آفتاب تنگ شود، چه حسی دارد ... هیچ کس نمی داند ...
تو... هیچ گاه یک "کوه یخی" نبوده ای...
و من .... بی اندازه، دلم دستهای تو را می خواهد... در بغض نبودنت، ذره ذره آب خواهم شد ...
"من از قبیله ی تنهایان"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی