خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

مثلا می گویید" وااای چقدر از آمدنش خوشحالم، بهت تبریک میگم عزیزم" و دقیقا منظورتان این است که " لعنت به این شانس، باز این مزاحم سر و کلش پیدا شد"

یا وقتی می گویید"باشه عشقم، یک هفته دسته جمعی میریم مسافرت، خیلی خوش میگذره" اما در حقیقت دارید این جمله را توی مغزتان میگویید که "من حوصله و اعصاب بحث با تورو ندارم، به جهنم.... یک هفته ی مزخرف رو تحمل میکنم"

اما شما در این دروغ ها... در این ریاها و فاصله ها شاید کمترین گناه را دارید... شما جور دیگر بودید، جور دیگر فکر می کردید اما حالا....

آن شب هم، وضع به همین صورت بود، مرد نجار وقتی به جلوی در خانه شان رسید، چراغ ها روشن بود. و این یعنی ناصر به زندان افتاده است (ناصر؟ ... بعدها این مزاحم بزرگ را خواهید شناخت) و این یعنی لااقل یک سال حذف ناصر از حضور فیزیکی (و البته نه فکری و دیگر دردسرهایش)

بعد مرد نجار که در این سالها تلخی ها را خوب آموخته بود، با چهره ای دردناک و متاثر وارد خانه شد و با ناراحتی گفت: "آه ... متاسفم .... واقعا.... متاسفم... ناصر..." و بعد یک قطره اشک...

احتمالا شما نمی دانید، اما بعضی نجارها با دست ساخته هاشان حرف می زنند، انگار کسی بهتر از چوب ها صدایشان را نمی شنود.... انگار فقط و فقط چوب ها آنها را میبینند.... حتی می گویند برخی دیگر پاسخ حرفهاشان را هم می شنوند (من باور میکنم).

احتمالا شما نمی دانید... اما.... برخی چوب ها با نجارهاشان.... حرف می زنند، و گنج های پنهانی دلشان را برای آنها رو می کنند....

همین دیروز بود که مرد نجار، در حالیکه بر تن سپیداری دست می کشید با خود فکر کرد:

"ولی من اسمشو خیانت نمیذارم... اگر کسی جلوی نفس کشیدنتو بگیره، و بعد تو وانمود کنی نفس نمیکشی... ولی گاهی، آرام هوایی بیاید و برود... نه.... این خیانت نیست"

سپیدار قیافه حق به جانبی گرفت

"خود تو.... قراره یه پنجره بشی....، قراره نور رو از توی دلت رد کنی... اگه مجبورت کنن تاریک باشی... وانمود نمیکنی تاریکی ولی نور رو زندونی نکنی؟"

و سپیدار با خود فکر کرد نور برای پنجره ها مثل هوا برای نجارهاست

سپیدار ناگهان از تاریکی ترسید!

"مرد نجار"

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

صفحه بندی