خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

دستهای "آقای آزاد" را از پشت بسته بودند. هر دو پایش را هم شکسته بودند... آقای آزاد حالا مدتی بود که افتاده بود گوشه اتاقی که شاید زندگی اش می خواندند! روزها و شب ها پی در پی می گذشت، آرام آرام سر و کله ی چین و چروک های دور چشم و روی پیشانی پیدا می شد و سر و کله ی تارهای سفید مو ....

تنها و تنها گاه "خاموش سخن" بود که سری به اتاق سرد آزاد می زد و بی آن که کلمه ای بگوید باز می رفت

آزاد اما ... اطمینان داشت، به نور ... به گرما و به جایی که بهشتش می خواند... شده یک روز، یک ساعت ... یک ربع، عاقبت دستهایش باز می شد، و پاهایش توان رفتن می یافتند!!

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

صفحه بندی