بي اضطراب
بي خيانت
بي ترس
دلم، کسي را مي خواهد، که ساعتها نگاهش کنم، و باز نگاه و نگاه ...
که با ناز، پلک بزند، و من براي پلک زدنش غزل بگويم
و او بخندد، و من ... براي خنديدنش ... بميرم
دلم يک جفت دست مي خواهد، دستهاي لطيف زنانه، که بوي سادگي بدهد
کسي باشد، به مهرباني سکوت، به لطافت آب، به زيبايي ارديبهشت، به شاعرانگي پاييز...
من بنويسم، او بخواند، با صدايي که مست مي کند، همه ذرات زمان را
دلم ... دلم ناممکن ها را مي خواهد
دلم،ليلا را مي خواهد ...
افسوس... افسوس که سرنوشت، جور ديگر مي خواهد
"امير ليلايي"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:29  توسط سی سال تنهایی |
برچسب:
نویسنده: علی عباسی