پيرمرد، بي آن که لبهايش تکان بخورد، به ليلاي چهل سال پيش سلام کرد، و بي هيچ شباهت به لبخند، خنديد ...
ليلا، که حالا چهل سال است که نيست، جلو آمد، و صورت پيرمرد را بوسيد، مثل همه روزهاي گذشته، و باز پيرمرد از شرم، گونه اش قرمز شد...
آن پايين، توي خيابان، هيچ کس نمي داند، طبقه بالاي خانه قديمي پيرمرد، هر روز چقدر پر است از حضور نا ممکن ها ...
برچسب:
نویسنده: علی عباسی