خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

پيرمرد، آهسته در را باز کرد، پيش از او، بوي نان تازه، تمام حجم اتاق را دويد

پيرمرد، بي آن که لبهايش تکان بخورد، به ليلاي چهل سال پيش سلام کرد، و بي هيچ شباهت به لبخند، خنديد ...

ليلا، که حالا چهل سال است که نيست، جلو آمد، و صورت پيرمرد را بوسيد، مثل همه روزهاي گذشته، و باز پيرمرد از شرم، گونه اش قرمز شد...

آن پايين، توي خيابان، هيچ کس نمي داند، طبقه بالاي خانه قديمي پيرمرد، هر روز چقدر پر است از حضور نا ممکن ها ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 11:27  توسط سی سال تنهایی |

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 3:22

صفحه بندی