راستش، ديشب، باز هم پيش از خواب پيشاني ات را بوسيدم
و نيمه هاي شب که بي قراري خاطراتت مرا بيدار کرد، زل زدم به صورتت، و تا صبح نگاهت مي کردم
نمي توانم، ساعتي را بي يادت نمي توانم بگذرانم
امروز هم، ايستگاه ميدان انقلاب باز دستانت را محکم گرفتم
ليلا...، به گمانم، وقتي تو را حس نمي کنم، توهم است، و مابقي واقعيت
ليلا... دوستت دارم، کاش قسمت هم بوديم...
برچسب:
نویسنده: علی عباسی