اما من به پدرم هيچ شباهتي ندارم
او جواني اش را با بوي کاه گل و گردش ميان گل هاي درخت گيلاس گذراند
من اما جواني ام بوي آه مي دهد، و حس خيانت گلويم را مي فشارد
پدرم، خدا را بسيار دوست داشت، و خدا هم او را
من، دنيايم از خدا کيلومترها فاصله دارد، و خدا صدايم هرگز نخواهد شنيد
پدرم، مادرم را دوست داشت، هر چند ابراز علاقه را نمي دانست
من خوب مي دانم عشق را چگونه بيان کنم، اما کسي که او را دوست دارم، يک تصور محال است
پدرم مرد بود و من...
حيف است پدرم بميرد
برچسب:
نویسنده: علی عباسی