اگه حق انتخاب داشتم... یه زمین کشاورزی... یه روستای گمنام کم جمعیت خوش آب و هوا... یه جفت دست پینه بسته... و موهای بلند "تو" که هر صبح می بافتمشان و شبانگاه روی شانه هایت می ریختمشان...
اگه حق انتخاب داشتم... یه مغازه نجاری... یه خونه نقلی که دورتادور حیاطش گلدونای شمعدونی رو بچینم... کمی ذوق شاعرانه... و دستهای تکرار نشدنی "تو"... که برای بوسیدنشان دقیقه ها را می شمردم تا شب شود و باز من باشم و حیاط خانمان و دستهای تو و تو تو...
اگه حق انتخاب داشتم... یه صندلی... یه غزل ناب از حسین منزوی... یه لبخند زندگی بخش"تو"...
اگه انتخاب داشتم... یه قایق... یه خلیج فارس... یه"تویی" که تا ابد میپرستم...
اگه حق انتخاب داشتم... "تو"..."تو"..."تو"....
ولی!
آه از ولی!
ولی حق انتخاب ندارم!!
نه زمین کشاورزی هست، نه روستا... نه صندلی و نه...
و نه"تو"
تو هستی... ولی با دیگری!
مردی به جز من دستهایت را می بوسد، موهایت را شانه می زند، و فدای خندیدنت می شود!
و من... مردی که تا ابد تو را ندارد... تنها... با تمام دوست داشتنت... تنهای تنها روزهای زندگی را به سوی هر چه بیشتر پیر شدن طی می کنم
دلت شاد باشه
فدای لبخندت
تو خوش باش
برچسب:
نویسنده: علی عباسی